عناوین یادداشت‌ها 

  • نتیجه (شنبه 19 آذر 1390 01:00)
    پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه چیز ایراد دارد ... مدرسه، خانواده، دوستان و غیره. مادر بزرگ که مشغول پختن کیک بود، از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم. ـ روغن چه طور؟ ـ نه! ـ و حالا دو تا تخم مرغ. ـ نه مادر بزرگ! ـ آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چه...
  • ایستگاه آخر (شنبه 19 آذر 1390 00:59)
    قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود ....
  • خدا (شنبه 19 آذر 1390 00:58)
    در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است . به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟ جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در...
  • هدیه (شنبه 19 آذر 1390 00:47)
    روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و...
  • ماه عسل رویایی در پنجاهمین سالگرد ازدواج! (شنبه 19 آذر 1390 00:44)
    تعطیلات آخر هفته ی گذشته،پنجاهمین سالگرد ازدواج والدینم را جشن گرفتیم.امروز صبح هم آن ها به هاوایی رفتند.سفری که سال ها بود آرزویش را داشتند.آن چنان هیجان زده بودند که گویی به ماه عسل می روند. وقتی پدر و مادرم با هم ازدواج کردند،فقط به اندازه ی یک سفر سه روزه در محدوده ی 85 کیلومتری شهر پول داشتند.آن ها باهم توافق...
  • پند لقمان به فرزندش (شنبه 19 آذر 1390 00:20)
    روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان...
  • پند لقمان به فرزندش (شنبه 19 آذر 1390 00:20)
    روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان...
  • پس مردم چی ؟ اونا تو بازی نیستن ؟ (جمعه 18 آذر 1390 22:04)
    مددکار بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت . پیرمرد چشم هایش را بست ! مددکار : ببین پیرمرد ! برای آخرین بار می گم ، خوب گوش کن تا یاد بگیری . آخه تا کی می خوای به این پنجره زل بزنی ؟ اگه این بازی را یاد بگیری ، هم از شر این پنجره راحت می شی ، هم می تونی با این هم سن و سال های خودت بازی کنی . مثل اون دوتا . می بینی ؟...
  • در معامله زندگی، گذشته شما هرگز برابر با آینده تان نیست. (پنج‌شنبه 17 آذر 1390 23:34)
    زمانی که ایرلند اعلام استقلال از انگلستان کرد و در طی آن 9 جوان شورشی ایرلندی دستگیر و محکوم به مرگ شدند. از آن جایی که حکم مجازات آنان قبل از ملکه ویکتوریا صادر شده بود،او که تحمل اعدام کردن آنان را نداشت و به همین خاطر دستور داد تا آنان را به زندانی در مستعمره انگلستان یعنی استرالیا منتقل کنند. حدود 40 سال پس از آن،...
  • راستی!چه کسی کریم است؟ (پنج‌شنبه 17 آذر 1390 23:18)
    درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور .داد درویش را به داخل باغ اوردند. کریم خان گفت این اشاره های تو برای چه بود. درویش گفت.نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. ان کریم به تو چقدر داده است. به من چی داده ؟ کریم خان در حال کسیدن قلیان...
  • احتیاج (پنج‌شنبه 17 آذر 1390 23:17)
    شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار چشم دوخته بود نگاهی انداخت. پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد. پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد. بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه پسرش را دید که...
  • آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟! (پنج‌شنبه 17 آذر 1390 23:14)
    روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن...
  • رازی که فقط راهب ها باید بدانند! (پنج‌شنبه 17 آذر 1390 23:10)
    اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ » رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای...
  • شاهزاده و گدا(ورژن 2) (چهارشنبه 16 آذر 1390 12:07)
    به شاهزاده ای خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد دستور داد و جوان را به حضورش آوردند شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت: - از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است ؟ درباریان خنده تمسخر...
  • فقط دو دلیل؟! (چهارشنبه 16 آذر 1390 11:57)
    صبح زود مادری برای بیدار کردن پسرش رفت مادر : پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است. پسر : اما چرا مامان ؟ من نمی خوام برم مدرسه مادر : دو دلیل به من بگو که چرا نمی خوای بری مدرسه ؟ پسر : 1- همه بچه ها از من بدشون می یاد 2- همه معلم ها از من بدشون می یاد مادر : اُه خدای من ! این که دلیل نمی شه زود باش تو باید بری به...
  • برداشتهای دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی (چهارشنبه 16 آذر 1390 11:50)
    کودکی که کفشهایش را دریا برده بود روی ماسه ها نوشت : دریا دزد کفشهای من !! مردی که از دریا ماهی میگرفت روی ماسه ها نوشت : دریا سخاوتمندترین سفره هستی !! موج آمد و جملات را با خود شست . تنها برای من این پیام را باقی گذاشت که : برداشت های دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی
  • بز هم نمیتواندند از خودش بگذرد، چه رسد به انسانی که... (چهارشنبه 16 آذر 1390 11:33)
    چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد , اما نشد که نشد . او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی نتواند از آن بگذرد. نه چوبی که برتن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته. پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا...
  • دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟ (چهارشنبه 16 آذر 1390 11:27)
    همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟ " گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟! سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر...
  • آرزویی که حتی غول چراغ جادو هم نمی تواند آن را برآورده کند (چهارشنبه 16 آذر 1390 11:14)
    زنی در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود. زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد طبیعتا یک غول بزرگ پدیدار شد....!!! زن که متوجه شد پرسید : حالا می تونم سه آرزو بکنم ؟؟ غول جواب...
  • غیر از خدا دیگر هیچ کس تنها نبود! (دوشنبه 14 آذر 1390 23:34)
    یکی بود یکی نبود یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود. خدا عم آنها را می دید و غمگین بود . خدا گفت : شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در...
  • کسایی که اینجا غذا بخورن صورتحسابشونو نوه هاشون حساب میکنن! (دوشنبه 14 آذر 1390 23:22)
    یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود: شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد ! راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد. بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید.... که...
  • این خرسه تو گوش این آقا چی میگه؟! (دوشنبه 14 آذر 1390 23:11)
    سال ها پیش دو دوست همسفر شده بودند از کوهها و دشتها گذشتند تا به جنگلی پر درخت رسیدند کمی که در جنگل پیش رفتند صدای خرناس یک خرس قهوه ایی بزرگ را شنیدند صدا آنقدر نزدیک بود که آن دو همسفر از ترس گیج شده بودند یکی از دوستان از درختی بالا رفت بدون توجه به دوستش و اینکه چه عاقبتی در انتظار اوست دوست دیگر که دید تنهاست...
  • تعمیر و نگهداری از کاخ سفید بصورت یک مناقصه مطرح شد(طنز) (دوشنبه 14 آذر 1390 19:23)
    تعمیر و نگهداری از کاخ سفید بصورت یک مناقصه مطرح شد.* یک پیمانکار آمریکایی، یک مکزیکی و یک ایرانی در این مناقصه شرکت کردند. پیمانکار آمریکایی پس از بازدید محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود را ۹۰۰ دلار اعلام کرد. مسؤل کاخ سفید دلیل قیمت گذاری اش را پرسید و وی در پاسخ گفت: ۴۰۰ دلار بابت تهیه مواد اولیه + ۴۰۰ دلار...
  • درگیری مایکل جکسون با پسر پادشاه بحرین بر سر ایران (دوشنبه 14 آذر 1390 19:07)
    عبدالله عبداللطیف که مسئولیت چندین بار پذیرایی از مایکل جکسون (سلطان موسیقی پاپ آمریکا / ۱۹۵۸- ۲۰۰۹) در هنگام اقامت او را در بحرین بر عهده داشت هم اکنون در اسپانیا زندگی می کند . او از آغاز درگیری مایکل جکسون و پسر دوم پادشاه بحرین می گوید : مرحوم مایکل جکسون با شیخ عبدالله بن حماد آل خلیفه روابط گرم و صمیمانه ایی...
  • شرط عجیب! (یکشنبه 13 آذر 1390 00:49)
    در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی. ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد...
  • تشکر (شنبه 12 آذر 1390 02:06)
    با تشکر از تمام دوستانی که با نظرات دلگرم کننده شون ما رو در ادامه کارمون مصمم تر میکنن.
  • آیامیدانید استفاده ازواژه "حرف مفت" از چه زمانی درفارسی رایج شد؟ (سه‌شنبه 8 آذر 1390 23:07)
    وقتی ناصر الدین شاه دستگاه تلگراف را به ایران آورد و در تهران نخستین تلگرافخانه افتتاح شد مردم به این دستگاه تازه بی‌اعتماد بودند، برای همین، سلطان صاحبقران اجازه داد که مردم چند روزی پیام‌های خود را رایگان به شهر‌های دیگر بفرستند. وزیر تلگراف استدلال کرده بود که ایرانی‌ها ضرب‌المثلی دارند که می‌گوید: «مفت باشد، کوفت...
  • درویشی که سلطان شد (سه‌شنبه 8 آذر 1390 15:06)
    یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد.بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند. اتفاقا فردای آن روز؛اولین فردی که وارد شهر شد گدائی بود که در همه ی...
  • تقسیم عادلانه رو از روباه یاد بگیرید! (سه‌شنبه 8 آذر 1390 01:17)
    شیری در جنگل آهویی را شکار کرد. گرگ و روباهی هم از دور پیدا شدند. شیر به گرگ دستور داد که آهو را پوست کنده و آماده خوردن نماید. گرگ اجرای امر کرده و پس از لحظاتی شیر از گرگ پرسید. گوشت آهو را آماده و تقسیم نمودی؟ گرگ جواب داد: بله قربان. شیر گفت: چگونه؟ گرگ گفت: رانها و کتفهای آهو سهم سلطان. تنه و دنده های آهو سهم...
  • نه بابا، تو دستِ منو بگیر.. (سه‌شنبه 8 آذر 1390 01:12)
    دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به :دخترش گفت «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.» ... : دختر کوچیک گفت : نه بابا، تو دستِ منو بگیر.. پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی میکنه ؟؟؟ !!! دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که...
( تعداد کل: 394 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       14    >>