X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

عناوین یادداشت‌ها 

  • همانطوری که مادر حدس زد شد (پنج‌شنبه 10 فروردین 1391 18:36)
    همانطوری که مادر حدس زد شد پدر آمد به شهر و نابلد شد به شهر آمد، بساط واکس واکرد نشست آنجا که معبر بود، سد شد پدر را شهرداری آمد و بُرد بساطش ماند بی صاحب، لگد شد پدر از معضلات اجتماعی است که تبدیل ِ به شعری مستند شد و بعد آمد کوپن بفروشد اما شبی آمد به خانه، گفت:«بد شد دوباره ریختند و جمع کردند خطر از بیخ گوشم باز رد...
  • فعل مجهول چیست می دانید؟ (پنج‌شنبه 10 فروردین 1391 02:24)
    Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA بچّه ها صبحتان به خیر...سلام درس امروز ما فعل مجهول است فعل مجهول چیست می دانید؟ نسبت فعل ما به مفعول است در دهانم زبان چو آویزی در تهیگاه زنگ می لغزید صوت ناسازم آنچنان که مگرـ شیشه بر روی سنگ می لغزید ساعتی داد آن سخن دادم حقّ گفتار را ادا کردم تا ز اعجاز خود شوم آگاه ژاله...
  • چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟ (چهارشنبه 9 فروردین 1391 11:27)
    مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دست مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته ودر جاده ای روشن وتاریک راه می رود مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:این مشعل وسطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد : می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم وبا این سطل آب آتش جهنم را خاموش کنم آن وقت ببینم چه کسی واقعا" خدارا دوست دارد...
  • یک تشکر ساده (چهارشنبه 9 فروردین 1391 11:25)
    شخصی خواب عجیبی دید او خواب دید که نزدیک فرشته ها شده و به کارهای آنها نگاه می کند...هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند وتندتند نامه هایی راکه پیکها از زمین می آورند باز می کنند و داخل جعبه می گذارند ..مرد از فرشته ای پرسید :شما دارید چه کار می کنید؟فرشته درحالی که داشت نامه ای را باز می کرد...
  • اگر خدا نخواهد! (چهارشنبه 9 فروردین 1391 11:20)
    سلام اگه صلاح دونستید این داستان رو درلینک زیباتون درج کنید ممنونم {مردجوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بودبه خدا اعتقادی نداشت اوچیزهایی راکه درباره خداومذهب می شنید مسخره می کرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهش رفت.چراغها خاموش بود ولی نور مهتاب برای شنا کافی بود مرد جوان به بالاترین نقطه...
  • گره گشای/پروین اعتصامی (سه‌شنبه 8 فروردین 1391 19:09)
    پیرمردی، مفلس و برگشته بخت روزگاری داشت ناهموار و سخت هم پسر، هم دخترش بیمار بود هم بلای فقر و هم تیمار بود این، دوا میخواستی، آن یک پزشک این، غذایش آه بودی، آن سرشک این، عسل میخواست، آن یک شوربا این، لحافش پاره بود، آن یک قبا روزها میرفت بر بازار و کوی نان طلب میکرد و میبرد آبروی دست بر هر خودپرستی میگشود تا پشیزی بر...
  • یاد دارم یک غروب سردسرد (سه‌شنبه 8 فروردین 1391 14:41)
    یاد دارم یک غروب سردسرد می گذشت از توی کوچه دوره گرد دوره گرددم دار قالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی زد و بغضش شکست اول سال است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست! سوختم دیدم که بابا پیر بود بدتر از آن خواهرم دلگیر بود...
  • در عفو لذتی است که در انتقام نیست (سه‌شنبه 8 فروردین 1391 14:37)
    روزی سردارسپاه امیرالمومنین(ع ){مالک اشتر نخعی}از کوچه ای عبور می کرد شخص بی ادب شکمبه شتری رابا محتویات کثیف آن برای خنده بر روی مالک پرتاب کرد مالک اعتنایی ننمود وبه راه خود ادامه داد فردی که مالک را می شناخت به شخص بی ادب گفت شناختی چه کسی بود؟ پاسخ داد: نه گفت :این شخص سپهسالار علی مالک اشتر نخعی بود .باشنیدن این...
  • تف به ریا 2! (سه‌شنبه 8 فروردین 1391 14:35)
    در کتب قدیم آمده که :شخی نیمه شب وارد مسجد و مشغول نمازگردیداتفاقا سگی برای در امان ماندن ازسرما به مسجد وارد شدمرد که صدایی راشنید تصور نمود شخص دیگری به مسجد آمده برای اینکه اخلاص خودرا ابراز دارد نمازهایش را با قرائت و طمانینه تمام بجا می آوردنزدیکیهای صبح نگاه کرد ببیند کیست باکمال تعجب سگ را مشاهده کرد وباخود گفت...
  • کلماتی که برای سخن گفتن می گزینیم میتواند سرنوشت ما را عوض کند! (یکشنبه 6 فروردین 1391 23:15)
    درزمان های گذشته یکی از خلفا عباس خوابی میبیند خوابگزاری را میطلبدومیگوید خواب دیدم که تمامی دندانهایم افتاده تعبیرش چیست؟ خوابگزار پاسخ میدهد تعبیر خواب شما اینست که تمام اقوام وبستگانت ا قبل از شما خواهند مرد خلیفه ازاین سخن برآشفته میشود ومیگوید مردک زندگی پس از بستگانم به چه درد من میخورد؟دستور میدهد بخاطر این...
  • تبریک (یکشنبه 28 اسفند 1390 12:06)
    دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمرجاویدان بماند خدارا میدهم سوگند برعشق هرآن خواهی برایت آن بماند بپایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند تنت سالم سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند تمام فصل سالت عید باشد چراغ خانه ات تابان بماند سال 1391 بر تمام پارسیان مبارک باد
  • ماجرای یک عشق واقعی! (شنبه 29 بهمن 1390 11:42)
    دوستی می گفت خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای کلاس ، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب...
  • دستور العمل درست کردن آبگوشت سنگ! (پنج‌شنبه 27 بهمن 1390 21:40)
    Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA روزی سربازی از جنگ برگشته که به وطن خودش می‌رفت وارد دهکده‌ای شد. باد سردی می‌وزید و آسمان خاکستری رنگ بود و سرباز گرسنه. در حوالی دهکده دم در خانه‌ای ایستاد و غذایی خواست. ساکنان آن خانه گفتند: « ما خودمان چیزی نداریم بخوریم» و سرباز به راه خود ادامه داد . دم در خانة دیگری...
  • علت نامگذاری روز ولنتاین چیست؟ (سه‌شنبه 25 بهمن 1390 14:48)
    داستان ولنتاین از این قرار است : در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران ، در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم . کلودیوس ، عقاید عجیبی داشت ، از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد ؛ از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قد غن می کند. کلودیوس به قدری بی...
  • داستان حسنک،کبری، پتروس، ریزعلی، کوکب، چوپان دروغگو در قرن 21 (دوشنبه 24 بهمن 1390 18:50)
  • اینو یادتون میاد؟ (سه‌شنبه 18 بهمن 1390 21:34)
    روزی گذشت پادشهی از گذرگهی , فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم , کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست , پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت , این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است , این گرگ سالهاست...
  • ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم ؟! (سه‌شنبه 18 بهمن 1390 00:26)
    آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت : بچه شتر : مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است . آیا می تونم ازت بپرسم ؟ شتر مادر : حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است ؟ بچه شتر : چرا ما کوهان داریم ؟ شتر مادر : خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم . در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که...
  • دوست واقعی شما کیست؟ (دوشنبه 17 بهمن 1390 00:31)
    روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشابود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل...
  • ببینید این مرده به زنش چی میگه؟! (دوشنبه 10 بهمن 1390 21:07)
    خاطرات یک زن خانه دار: اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره. غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم، پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم… دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه. به بچه ها گفتم: “ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو...
  • عاقبت بعضی س ی ا س ی و ن در جهنم! (دوشنبه 10 بهمن 1390 21:02)
    یک شخص سیاسی هنگامی که از درب منزل خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد. روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و نگهبان بهشت از او استقبال کرد: "خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه...
  • وقتی که پیر شدی... (جمعه 7 بهمن 1390 16:38)
    پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی...
  • به قیمت بخر! نه گرانتر، نه ارزانتر (جمعه 7 بهمن 1390 16:34)
    نی شی ون دوستانش را به خانه دعوت کرد ، و برای شام قطعه ای گوشت چرب و آبدار پخت . ناگهان پی برد که نمک تمام شده است . پسرش را صدا زد : برو به ده و نمک بخر . اما به قیمت بخر ، نه گران تر و نه ارزان تر . پسر تعجب کرد : پدر می دانم که نباید گران تر بخرم . اما اگر توانستم ارزان تر بخرم ، چرا کمی صرفه جویی نکنیم ؟ - این کار...
  • شیئ درخشانی که ما دیدیم فقط یک بطری بود! (پنج‌شنبه 6 بهمن 1390 16:11)
    یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود....
  • خب خره دیگه! نمیفهمه.... (پنج‌شنبه 6 بهمن 1390 16:04)
    اهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟ آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک خر ازدواج کرد.شش ماه بعد آهو و خر برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.حاکم پرسید : علت طلاق؟ آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره. *حاکم...
  • قفس تحمل (پنج‌شنبه 6 بهمن 1390 14:30)
    شیوانا استاد معرفت بود و بسیاری از مردم عادی، از راه های دور و نزدیک نزد او می آمدند تا برای مشکلاتشان راه حل ارایه دهد. روزی مردی نزد شیوانا آمد و گفت : - که از زندگی زناشویی اش راضی نیست و فقط به خاطر مشکلات بعدی جرات و توان جدایی از همسرش را ندارد. مرد از شیوانا پرسید که آیا این تحمل اجباری رابطه زناشویی او و همسرش...
  • لطف الهی. (پنج‌شنبه 6 بهمن 1390 14:27)
    حکایتی از زبان مسیح نقل می‌کنند که بسیار شنیدنی است. می‌گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت‌های مختلف آن را بیان می‌کرد. حکایت این است: مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه...
  • ابتکار تاجر پولدار! (دوشنبه 3 بهمن 1390 11:34)
    Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری می رود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور می شود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل ... جولیای عزیزم سلام ... بهترین آرزوها را برایت دارم همسر مهربانم.همان طور که پیش بینی می کردی...
  • پدری با پسری گفت به قهر... (دوشنبه 3 بهمن 1390 11:30)
    Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA پدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی جان پدر حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود...
  • کدامیک وفادارترند؟ (سه‌شنبه 27 دی 1390 18:26)
    روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند... بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن...
  • فقط دردش کم باشه ! (سه‌شنبه 27 دی 1390 17:33)
    کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت . همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد . وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولدپدرم هست ......
( تعداد کل: 394 )
<<    1       2       3       4       5       ...       14    >>