X
تبلیغات
زولا

آخرین برگ

جمعه 5 خرداد 1391

خلاصه‌یِ داستانِ «آخرین برگ»:

در منطقه‌یِ گرینویچ هنرمندان فراوانی زندگی می‌کردند. دو دختر نقاشِ جوان بنام‌های «سو» و «جانسی» در نیمه‌های بهار از دو شهر مختلف آمدند و در پی یافتن مکانی برای اجاره به هم رسیدند و خانه‌ای مشترک در طبقه‌یِ دوم ساختمانی اجاره کردند. در طبقه‌یِ پایین نیز نقاش پیری به نام «بِرمَن» زندگی می‌کرد. زندگی این گروه همراه با دیگر هنرمندان به پیش می رفت و زمان نیز می‌گذشت تا سرمای میانه‌یِ پاییز شهر را در بر گرفت. به دنبال سرما بیماری ذات‌الریه از راه ‌رسید و مردم در برابر آن ناتوان ماندند. بیماری همچونِ غولی قدرتمند در شهر حرکت می‌کرد و انگشتان یخین خود را به رهگذران می‌زد و آنگاه فرد بر زمین می‌افتاد. روزی غول بیماری یخدست خود را به پیشانیِ جانسی گذاشت و جانسی از پای درآمد. جانسی بستری شد و حالش روزبروز بدتر شد. سرانجام روزی دکتر به «سو» گفت که امکان زنده ماندن جانسی تنها ده در صد است. جانسی بیمار و ناتوان در بستر بیماری دچار افسردگی هم شده بود.

روزی «سو» از کار برگشت و متوجه شد که جانسی عددهایی را می‌شمارد. «سو» متوجه شد که جانسی برگ‌های درختِ عشقه‌ای را در حیات می‌شمارد. جانسی گفت که دیگر جانش بسته به آخرین برگ درخت عشقه در حیات خانه است. هنگامی که آخرین برگ از درخت کنده شود و بر زمین بیفتد، آخرین برگ زندگیِ جانسی نیز بر خاک خواهد افتاد. «سو» از این هذیان‌گویی دوستش بسیار نگران شد و به طبقه‌یِ پایین رفت تا همسایه‌یِ پیرشان، آقای بِرمَن را خبر کند. برمن مردی بود که در خانه‌اش بومی داشت و همیشه ادعا می‌کرد که روزی شاهکارش را خواهد کشید، اما حتا یک بار هم قلم‌مویش به بوم نخورده بود.

هنگامی که برمن بالا آمد شماره‌یِ اعداد جانسی خیلی ناچیز شده بود. جانسی به آسانی می‌توانست تعداد برگ‌ها را بشمارد. مرد دریافت که بیماری جسمیِ دختر به حالتِ بیماری روانی تبدیل شده است. اندکی جانسی را سرزنش کرد و پند داد که آرام باشد و بخوابد.

شبی سرد با توفانیِ شدید در راه بود. «سو» پرده‌ها را کشید و سعی کرد به دوستِ بیمارش غذا بدهد. تلاشِ او بی‌هوده بود. در بیرون صدای بادیِ ویرانگر خانه‌ها را می‌لرزاند و در اندرون دختر بیماری از تب می‌لرزید. پیش از به خواب رفتن، جانسی گفت که صبحِ روز بعد پرده‌ها بالا خواهد رفت و او برای آخرین بار به درختی بی‌برگ نگاه خواهد کرد و آنگاه خواهد مُرد. شبی هولناک سپری می‌شد.

روشنایی صبح از پشت پرده حس شد. جانسی بیدار شد و «سو» را بیدار کرد تا پرده را کنار بزند و او دَمی بیرون را نگاه کند. «سو» پرده را کنار زد و در کمال شگفتی دو دختر برگی را روی شاخه‌یِ درختِ عشقه دیدند. جانسی تکانی خورد، لبخند کم‌رنگی زد و دید که آخرین برگ هنوز بر جایش‌ است. با خود اندیشید که انگار قرار نیست او بمیرد، زیرا در چنان شبی توفانی برگِ امیدش هنوز روی درخت مانده است. «سو» غذای گرمی درست کرد و خوردند. جانسی آرام شده بود. هنگامی که دکتر به دیدن جانسی آمد و او را معاینه کرد در کمال شگفتی خوب شدن جانسی را احساس کرد. دیگر دارویی تجویز نکرد و تنها خواست که مراقب باشند و خوب غذا بخورند. دکتر به دیدن بیمار دیگرش در طبقه‌یِ پایین رفت. حالِ پیرمرد نقاش، بِرمَن بسیار بد بود. پیرمرد را به بیمارستان بردند و او در بیمارستان جان سپرد.

دو روز بعد جانسی بهبود یافته بود. غذایی درست کرده بودند. خواست به پیرمرد هم غذا ببرد. «سو» به آرامی جانسی را بغل کرد و گفت که پیرمرد مرده است. «سو» به جانسی گفت که در آن شبِ توفانی، پیرمرد برای نجاتِ جانسی تا صبح کار کرده بود و برگی را روی دیوار چنان کشیده بود که جانسی احساس کند برگ همچنان روی درخت است. سرما و یجبندان پیرمرد را از پای انداخته بودند. دو دختر به پایین رفتند و به نردبان، چند قلم مو و رنگ‌ سبز و زرد پاش‌خورده چشم دوختند. برگِ عشقه به زیبایی روی دیوار نقش بسته بود. دو دختر نقاش، در سکوت خویش و به زبان بی زبانی تایید کردند که سرانجام پیرمرد پیش از مرگش شاهکارش را خلق کرد.



شهریار بر پایه‌یِ موضوعِ همین داستان، شعر کوتاه زیر را نوشته است:  

                                  کودک و خزان

مادری بود و دختر و پسری            پسرک از میِ محبت مست
دختر از غصه‌یِ پدر مسلول           پدرش تازه رفته بود از دست
یکشب آهسته با کنایه طبیب        گفت با مادر: این نخواهد رَست
ماه دیگر که از سموم خزان           برگها را بود بخاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید        خواهد از شاخه‌یِ حیات گُسست
پسر این حال را مگر دریافت           بنگر اینجا چه مایه رقت هست
صبح فردا دو دست کوچک طفل       برگها را به شاخه‌ها می‌بست



 به پیشنهاد دوست عزیزم سید حسن علوی

اخلاق ورزشی نمی‌تواند به کسب‌وکار وارد شود

سه‌شنبه 2 خرداد 1391


فرض کنید سن شما آنقدر زیاد است که بخواهید کسی را از گذشته به خاطر بیاورید و حالا تصور کنید در مقابل جان کاپلتی نشسته‌اید؛ فکر می‌کنید چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ناگهان حس خواهید کرد دوباره یک کودک شده‌اید؛ می‌توانید همه چیز را فراموش کنید. هر چیزی را که در زندگی‌تان اتفاق افتاده کاملا ناگهانی از یاد می‌برید.
 
دوباره به دهه 70 میلادی باز می‌گردید و تمام این 30 سال را یک‌جا از ذهن پاک می‌کنید. این اتفاقات به اختیار و تصمیم شما نیست. اولین مواجهه با جان کاپلتی همه چیز را زیر و رو می‌کند. می‌توانید در این لحظه مهم‌ترین احساس زندگی‌تان را تجربه کنید: احترام. این احساس همیشه و همه جا به انسان دست نمی‌دهد و اسرارآمیزترین حس درونی همه ما محسوب می‌شود.
جان می‌گوید: «به نظر می‌رسد اغلب مردم دوست دارند شما را به یاد بیاورند. دوست دارند زندگی شما و زندگی خودشان را بازگو کنند و تصاویر گذشته را زنده و ملموس حس کنند. آنها دوست دارند چیزهای دوست‌داشتنی و خاص را به یاد بیاورند خصوصا وقتی
16-15 سال‌شان بیشتر نبود. البته این نکته برای50 ساله‌ها هم صحت دارد.»
چرا مردم دوست دارند جان کاپلتی را به یاد بیاورند؟ چرا چنین تصوراتی درباره شخص او وجود دارد؟ چون جان کاپلتی و دوستانش در دانشکده فوتبال آمریکایی بازی می‌کردند، بدون حتی یک دست شکست بر تیم مشهور اورنج‌بول غلبه کردند، بر قوی‌ترین و ثروتمندترین تیم تاریخ فوتبال آمریکا یعنی هایزمن تروفی نیز پیروز شدند و در نهایت به لیگ ملی فوتبال آمریکا صعود کردند. آنها توانستند هشت فصل موفق را در این لیگ بازی کنند. اما صبر کنید! ماجرا به همین سادگی نیست! وقتی جان به جام قهرمانی هایزمن دست یافت، کنار معاون اول رییس‌جمهور یعنی جرالد فورد ایستاده بود. سخنرانی او باعث شد که چشمان هزاران نفر از تماشاچیان و شنوندگان مملو از اشک شود. او همچنین از مبارزه‌های هرروزه‌ای صحبت کرد که باید برای سلامتی برادرش جوئی انجام می‌داد.
جوئی داشت به خاطرِ سرطان خون زندگی‌اش را از دست می‌داد. این سخنرانی به قدری تأثیربرانگیز بود که یک کتاب درباره زندگی این دو برادر نوشته شد و حتی یک برنامه تلویزیونی نیز درباره جان و زندگی سوزناک جو ساخته شد (مطلبی درباره جوئی، 1977).
جان می‌گوید: «شگفت‌آور است که پس از همه این سال‌ها نامه‌هایی از طرف کودکان به دستم می‌رسد. آنها می‌گویند که چاپ‌‌های جدید کتاب را برای چندمین بار خوانده‌اند. معلم آنها از بچه‌ها خواسته بود تا درباره کتاب نامه‌ای بنویسند.
همه بچه‌ها موافقت کردند و نامه‌های زیادی درباره جوئی، زندگی‌اش، مصیبتش و درباره من و زندگی‌ام نوشته شد. آنها نامه‌ها را جمع‌آوری کردند و دست آخر نزدیک به 30 نامه از بچه‌های دبستانی را برای من ارسال کردند.
زمان زیادی از وقایع دردناک جوئی و تأثیرات سهمگین‌اش بر من و خانواده‌ام گذشته است، اما روح او هنوز در سرتاسر آمریکا زنده است. برای من باورنکردنی بود که پس از این همه سال، کسانی باشند که هنوز به ماجراهای زندگی، فکر می‌کنند.»
نه، تصور نکنید که جان یک زندگی معمولی و پیش پا افتاده داشت. اشتباه است اگر فکر کنید او با جوئی و مرگ‌اش معروف شد، چراکه او صرفا زندگی‌اش را با همگان به اشتراک گذاشت و ماجراهای زندگی‌اش را برای همگان تعریف کرد. او قصد جلب توجه نداشت. جان کاپلتی در اوج افتخار ورزشی به سر می‌برد. البته، تمام توجهاتی که به او جلب شدند، همگی ناخواسته و ناگهانی محسوب می‌شوند. اما او پذیرای همه حرف‌ها بود. او هم تمسخرها و هم همدلی‌ها را پذیرفت. جان در تمام طول این سال‌ها با این مساله
دست و پنجه نرم کرده است. او تقریبا به همه کسانی که از نزدیک دیده، داستان جوئی را مفصل شرح داده است. او می‌گوید: «به بزرگ‌ترین سوء تفاهم موجود در زندگی فکر می‌کنم. مردم فکر می‌کنند کسانی که زندگی ورزشی و موفقی دارند نباید در زندگیِ واقعی و هرروزه‌شان با مشکل دچار شوند. آنها تصور می‌کردند زندگی ورزشی و زندگی روزانه ما همیشه شادمان و پرتحرک است. در حالی که من به خاطر مصیبت برادرم، واقعا فلج شده بودم. نمی‌توانستم هیچ کاری انجام بدهم. دستم به هیچ چیزی نمی‌رفت و مغزم توان تصمیم‌گیری نداشت. موفقیت در ورزش به معنای موفقیت در زندگی نیست. شکست در ورزش هم به معنای شکست در زندگی نیست. باید تفاوت بین زندگی حرفه‌ای و خود زندگی اصلی یک فرد را مد نظر قرار دهیم. ما هم سن‌مان زیاد می‌شود و همیشه نمی‌توانیم جوانی ورزشکار باشیم. ما هم خانواده و دوستانی غیرورزشی داریم. ما هم باید هر روز با زندگی و مصائب‌اش مبارزه کنیم. فکر می‌کنم این همه آن چیزی است که من باید بگویم.»
در واقع، حتی در جهان ورزش نیز توانایی‌های فردی ربطی به فرصت‌ها و مخاطرات زندگی ندارند. حتی بسیاری از اوقات سیاست‌ها و رویکردهای دفتری و مدیریتی نیز در ورزش اثرگذار است. جان خودش این را کاملا تجربه کرده است. اما او در تمام طول این سال‌ها تجربه‌های زیادی آموخته است.
جان کاپلتی زندگی پر فراز و نشیبی را از سر گذرانده است: ورزش، زمین بازی، زد و خورد، مخاطره سلامتی، سخنرانی عمومی، تاثیر ملی، کتاب و تلویزیون، مرگ برادر، کناره‌گیری از ورزش، سال‌های انزوا و همدلی بسیاری از مردم با او. این‌همه به او آموخته‌اند که باید نگرشی مثبت نسبت به زندگی داشته باشد.
او پس از مخاطرات ورزشی به کسب و کار روی آورد و دست به فعالیت‌های تجاری در عرصه ورزش زد. اما از همه سال‌های سخت زندگی‌اش یاد گرفت که باید سخت مبارزه کند و در برابر مشکلات کمر خم نکند. اما اگر او را از نزدیک ببینید و بخواهید درباره گذشته‌ها با او صحبت کنید، سریعا بحث را عوض می‌کند. او ابدا در گذشته زندگی نمی‌کند و دارد زندگی‌اش را برای آینده می‌سازد. به قول خودش، او دارد با چالش‌های امروزش دست و پنجه نرم می‌کند.
«بزرگ‌ترین اشتباه جان کاپلتی به زبان خودش»
در سال 2005 با یکی از دوستانم دست به شراکت زدیم. با همدیگر به کسب و کار وارد شده بودیم. ساختمانی را برای امورات‌مان خریداری کردیم و نزدیک به سه سال با همدیگر دست به فعالیت زدیم. ناگهان او درگذشت. او پسری داشت که همراه با ما در کسب و کار حضور داشت. در نتیجه، من چندین سال پیاپی با پسر او کار کردم. من در این شرکت شریک کوچکتر به حساب می‌آمدم و نزدیک به 30 درصد از سهام شرکت متعلق به من بود. حتی از ساختمان اصلی شرکت نیز سهم اندکی داشتم.
چون من، دوستم و پسر دوستم به صورت جمعی این ساختمان را خریداری کرده بودیم. می‌دانستم که موقعیت من در این شرکت چندان دست بالا نیست. اما ابدا فکر نمی‌کردم که این موضوع مساله مهمی باشد. چون موقعیت ما بسیار دوستانه بود. پس از نه سال فعالیت مشترک، پسرِ دوستم تصمیم به استراحت و مرخصی گرفت. فکر می‌کردم پس از دوران تعطیلات وی به کار ادامه خواهیم داد، چراکه این حرفه متعلق به پدرش بود. فکر می‌کردم واقعا قرار است دوباره به کار ادامه دهیم و او نیز برنامه‌های جدیدی در سر دارد. پس من هم ایده‌های مثبت و درخشانی در سر داشتم. اما او صبح روز دوشنبه از تعطیلات بازگشت. من را به دفتر کار احضار کرد و گفت: «اخراج!». و من هیچ چیزی نداشتم بگویم مگر اینکه: «بله؟! ببخشید؟ دارید شوخی می‌کنید؟!» او فکر کرد موقعیت و منصب انجام چنین کاری را دارد. او از ماه‌ها قبل با سایر همکاران و شرکا نیز حرف‌هایش را زده بود. همه موافق بودند. پس من هم از کار بیرون زدم. اما سعی کردم ماجرا را به خوبی خاتمه دهم.
او را مجبور کردم که مسائل مالی مربوط به ساختمان، کسب و کار، قراردادها، سهام و دفتر را از نو بازبینی کند. پس از بازبینی موفق شدم جوری از کار بیرون بیایم که همچون یک کارمند معمولی نبود. من کلی از این شرکت سهم داشتم. البته، من و پدر او صحبت‌ها و قرارهایی با هم داشتیم که به جز ما هیچ کسی خبر نداشت. پسر او از این ماجراها بی‌اطلاع بود و در نهایت قضیه بسیار به نفع من تمام شد. خیلی خوب از کار بیرون آمدم اما پس از نه سال، شنیدن جمله «اخراج!» چندان خوشایند نبود.
به هر حال، این اشتباهات درس‌های زیادی نیز برای من داشتند. آموختم که باید با ملاحظه بیشتری به کسب و کار وارد شوم. چراکه فضای ورزش و فضای کار تفاوت زیادی دارند. درس دومی که گرفتم از درس اول نیز مهمتر و حیاتی‌تر است: حتی اگر 49درصد از کل سهام یک شرکت را به خود اختصاص دهید، هیچ جای امنی ندارید. 50 درصد و 49 درصد بیش از یک درصد با همدیگر اختلاف دارند. با 50 درصد هرگز کسی نمی‌تواند به شما زور بگوید، اما با 49 درصد به راحتی اخراج می‌شوید. پس اگر نتوانم حداقل نیمی از سهام یک شرکت را به خودم اختصاص دهم، دیگر پایم را به آن شرکت نمی‌گذارم. سهامِ کمتر از 50 درصد (حتی یک درصد کمتر!) به معنای سرمایه‌گذاری در آن شرکت است و هرگز به معنای مدیریت نیست.

«درباره جان کاپلتی»
جان کاپلتی در دانشکده پن درس خوانده است. او به خوبی در پست خط‌شکن دفاعی فوتبال آمریکایی بازی می‌کند. در سال 1972 به اولین موفقیت‌هایش دست می‌یابد. در سال 1973 همراه با تیم با نیتانی لیونز، با نتیجه 12 بر صفر بر تیم قدرتمند هایزمن تروفی غلبه می‌کند و پنجمین بازیکن برتر آمریکا بدل می‌شود. او در سال 1973 سخنرانی خاطره‌برانگیز و معروف خود را ایراد می‌کند و یاد برادرش جوئی را گرامی می‌دارد. جوئی برادر جان بود که به خاطر سرطان خون درگذشت.
جان کاپلتی در سال 1974 به تیم لس‌آنجلس رامز منتقل می‌شود. او پنج فصل را با این تیم در لیگ برتر آمریکا سپری می‌کند. در سال 1979 لیگ فوتبال را به خاطر شکستگی زانو از دست می‌دهد. نام او در سال 1993 به تالار افتخارات فوتبال آمریکا وارد می‌شود و در بسیاری از مسابقات مطرح فوتبال آمریکایی به عنوان ناظر بازی مشارکت فعال دارد. جان کاپلتی پس از مدتی به کسب و کار روی می‌آورد. او در شهر لاگونا نیگوئل از ایالت کالیفرنیا یک شرکت خرید و فروش ماشین‌های کلاسیک و قدیمی به راه می‌اندازد. 


مترجم: سیمین راد
منبع: کتاب «برترین رهبران کسب و کار در جهان»


 

قیمت زیبایی

دوشنبه 1 خرداد 1391

  مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی از گلدان ها بدون تزیین بودند، اما بعضی گلدان ها هم طرح های ظریفی داشتند.

  زن قیمت گلدان ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همۀ آنها یکی است.

  او پرسید : چرا گلدان های نقش دار و گلدان های ساده یک قیمت هستند ؟ چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری صرف نموده یی ، همان پول گلدان ساده را می گیری ؟

  فروشنده گفت : من هنرمندم ، قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است !

http://bulutafghanistan.blogfa.com/

( تعداد کل: 394 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       132    >>