اجازه بدهید شکست شما را به موفقیت برساند

سه‌شنبه 9 خرداد 1391

 " الیور گلد اسمیت " پسر واعظ فقیری بود که در سال 1700 در ایرلند به دنیا آمد. 
در زمان رشدش دانش آموز خوبی نبود. مدیر مدرسه به او عنوان " خرفت احمق " داده بود. 
تحصیلات وی به دانشگاه هم رسید ولی ضعیف ترین دانشجوی کلاسشان بود. او مطمئن نبود چه کاری می خواهد انجام دهد. ابتدا سعی کرد یک واعظ شود، اما این کار برایش مناسب نبود و هیچگاه به این کار علاقمند نشد. سپس سعی کرد وکیل شود که در این کار هم شکست خورد. 

بعد از آن به کار پزشکی پرداخت اما او یک پزشک بی تفاوت بود و شغلش هیچ هیجانی برایش نداشت. وی فقط قادر بود در هر کاری به طور موقت مشغول شود. 

" گلد اسمیت " در فقر و بدبختی زندگی می کرد و اغلب بیمار بود و حتی یک بار مجبور شد برای تهیه غذا لباس هایش را گرو بگذارد.






به نظر می رسید او هیچ گاه راهش را پیدا نخواهد کرد، اما وی فهمید استعداد و علاقه ای به نوشتن و ترجمه کردن، دارد. 
ابتدا به عنوان نویسنده و ویراستار در مطبوعات مشغول به کار شد، اما کم کم شروع به نوشتن در مورد مطالبی کرد که مورد علاقه اش بود. وی شهرتش را با نوشتن کتاب " کشیش ویک فیلد " و کتاب شعری به نام " دهکده ی متروک " و نمایشنامه ی" او سر فرود آورد تا پیروز شود " به دست آورد. 
شکست بخش مولد موفقیت است. 
راه را برایتان هموار می کند و دیگر نیازی نیست آن را دوباره طی کنید. کوهستانی است که نیازی به صعود دوباره ندارد. دره ای است که لازم نیست دوباره از آن عبور کنید. زمانی که دارید اشتباه می کنید، شاید چیزی مانند " بوسه ی مسیح " را احساس نکنید و یا معجزات مادر ترزا برای هدایت بسوی خدا را نداشته باشید اما اگر نگرشی صحیح داشته باشید، اشتباهاتتان می تواند شما را به سوی کاری که باید انجام دهید، سوق دهد.

محکومیت انگلیس در دادگاه با ابتکار دکتر مصدق

شنبه 6 خرداد 1391

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در
ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از
موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان
تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی
نماینده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه ، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده
هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ، اما پیرمرد توجهی
نکرد و روی همان صندلی نشست ..

جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر
ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند ، اما پیرمرد
اصلاً نگاهش هم نمی کرد .

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای
نماینده انگلستان نشسته اید ، جای شما آن جاست .

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا میکرد که مصدق بالاخره به صدا
در آمد و گفت :

شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس
کدام است ؟

نه جناب رییس ، خوب می دانیم جایمان کدام است ..

اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا
دوستان بدانند برجای دیگران نشستن یعنی چه ؟

او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و
کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی
ماست نه سرزمین آنان ...

سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان
سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.

با همین ابتکار و حرکت ، عجیب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت
تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان
محکوم شد .

مشتریانی که پول نمی‌دهند

شنبه 6 خرداد 1391

داستان‌های شکست
مشتریانی که پول نمی‌دهند

مترجم: فرهاد‌امیری
منبع: اینک دات کام
از داستان‌های موفقیت حوصله‌تان سر رفته است؟ ما هر هفته برای شما داستان‌هایی حماسی از شکست و شرم منتشر خواهیم کرد. اغلب مردم شیفته‌ یک داستان موفقیت خوب هستند،‌اما چه کسی می‌تواند در برابر قصه‌های حماسی مربوط به تحقیر، شرم‌زدگی و... مقاومت کند؟

من یکی که نمی‌توانم! و به همین خاطر سری جدیدی از یادداشت‌هایم را در همین باره شروع کرده‌ام. برای این کار، هر شنبه موضوعی را مشخص می‌کنم و از خوانندگان می‌خواهم تا داستان‌های محبوب خودشان را در این باره برایم بفرستند. شنبه بعدی چهار، پنج یا شش داستان برگزیده را همراه با موضوع هفته‌ بعدی منتشر می‌کنم.
و ‌اما این هفته: مشتری‌هایی که پول نمی‌دهند
1. یک مشتری با ارجاع مکرر
(فکر می‌کنم این داستان خیلی هم به عدم پرداخت مربوط نباشد؛‌ اما باحال است). ما به کارمندان ‌امنیتی‌مان گزارش دادیم که یکی از مشتریان می‌خواهد در شعبه‌ سیاتل 800 دلار پولی را که به لباسش داده، پس بگیرد، چون «لکه‌ کوچکی روش افتاده» و با این حال، لباس را هم می‌خواهد نزد خودش نگه دارد. وضعیت عجیبی است.
خوب، این خانم به شعبه‌ دیگری هم رفت تا این کار را‌ امتحان کند. مدیر مغازه گفته بود: «نه!» او در قسمت خدمات به مشتریان مغازه را روی سرش گذاشته بود و جیغ می‌کشید و شروع کرده بود به پاره‌پاره‌کردن کارت اعتباری‌اش، آن را روی زمین انداخته بود و گفته بود که هرگز حتی یک شاهی هم در مغازه‌های «این آدم‌ها» خرج نخواهد کرد. صورت‌حساب کارت اعتباری‌اش نشان می‌داد هر ماه 12 هزار دلار خرج کرده است. سه روز بعد در همان مغازه مرد جوانی به خاطر دزدیدن سه تی‌شرت «پولو» دستگیر شده بود. این مرد جوان پسر همان خانم بود. دیگر همه رمز و راز ماجرا را فهمیده بودند.
2. فقدان اقتدار
بعد از اینکه چندین و چندنامه فرستادم، بالاخره صاحب کسب‌وکار پای تلفن‌ آمد تا جوابم را بدهد. از او پرسیدم چرا پول یونیت تهویه‌ هوایی راکه سه ماه پیش سفارش داده بود، نپرداخته است، گفت: «من یونیت سفارش ندادم.»
گفتم: «آقای عزیز، من صورت‌حساب را دارم، همین جا است. خود شما سفارش داده اید. آن را سه روز پیش تحویل گرفته اید. صورت‌حساب‌ امضا شده توسط شما همین‌جا جلوی چشمانم است.»
گفت: «اما من سفارش نداده‌ام.» گفتم: «بله؟» گفت: «من سفارش ندادم. کس دیگری سفارش داد و آنها هم اجازه‌ این کار را نداشتند. من به خاطر چیزی که نمی‌خواستم، پول نمی‌دهم.» من چندتا نفس عمیق کشیدم و بعد گفتم: «اوکی! پس می‌آییم آنجا و پس‌اش می‌گیریم.» گفت: «نه! نمی‌توانید این کار را بکنید. ما همین دیروز آن را فروختیم و داخل خانه‌ یکی از مشتریان‌مان نصب کردیم.»
من گفتم: «یک دقیقه صبر کن! این حرف‌هایی که می‌زنی، یعنی یونیت را می‌خواستی، لازم داشتی.»
گفت: «نه! نمی‌خواستمش، ‌اما نمی‌خواستم اینجا داخل مغازه معطل و بیکار بیفتد.»
و ما هنوز هم در تلاش هستیم تا این آقا پول ما را بپردازد!
3. کلک کلاه
وقتی مشتریان خوب‌مان سر وقت پولشان را پرداخت نمی‌کنند، سریع به آنها زنگ می‌زنیم. نمی‌توانیم آنها را وادار کنیم که پولمان را بدهند ــ کاش می‌توانستیم ــ‌اما اگر قادر نباشند پولمان را سریع پرداخت نکنند، باید از این ماجرا باخبر شویم تا بتوانیم جریان وجوه نقد شرکت را کنترل کنیم و نگذاریم پرداخت‌های دچار دیرکرد مشکل‌ساز شوند.
ما مشتری تازه‌ای پیدا کرده بودیم و این مشتری سریعا به یکی از اصلی‌ترین منابع درآمد ما بدل شد. آن وقت، بعد از مدتی، یکدفعه پول محصولشان را نپرداختند. سریع زنگ زدم.
کارمند حسابداری آنها پشت تلفن گفت: «ما سریعا چک مبلغ را برایتان ارسال می‌کنیم.»
پرسیدم: «ببخشید،‌اما این «سریعا» چقدر سریع است؟»
گفت: «خوب، راستش بستگی دارد. شاید یک هفته، شاید دو سه ماه. دیر و زود دارد،‌ اما سوخت و سوز ندارد. باید شانس بیاورید.»
گفتم: «ببخشید! ‌اما متوجه نمی‌شوم.»
گفت: «ببینید آقا! خیلی ساده است. ما همه‌ صورت‌حساب‌های پرداخت‌نشده را داخل یک کلاه می‌ریزیم، آن وقت یکی را برمی‌داریم. اگر خوش‌شانس باشید، همان دو سه بار اول که یکی را بیرون می‌کشیم، صورت‌حساب شما هم درخواهد آمد.» اما ما هیچ‌وقت خوش‌شانس نبودیم. برای همین به تدریج رابطه‌ کسب و کارمان را با آنها قطع کردیم. اولین بار بود که اصلا نگران نبودم دارم یکی از مشتریان عمده‌ خودم را به رقبا واگذار می‌کنم.
( تعداد کل: 394 )
<<    1       2       3       4       5       ...       132    >>