X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

فروش دین به چه قیمتی؟!

جمعه 26 خرداد 1391

حکایتی واقعی از یک مبلغ اسلامی خارج از کشور
...سالها مبلغ اسلام بودم وعمرم را گذاشته بودم برای اینکار در شهر لندن ومراکز اسلامی این شهر بودم و دریکی ازروزهای تبلیغم دراین شهر غیر اسلامی سوار تاکسی شدم.به محض سوار شدن کرایه را تقدیم راننده کرده وراننده تاکسی بقیه پول مرا پس داد اما در همان لحظه متوجه شدم که راننده 20سنت اضافه تر به من داده است چند لحظه باخودم کلنجاررفتم که 20سنت را برگردانم یانه....آخرالامربرخودم پیروز شدم وگفتم آقا این 20سنت را اضافه داده اید.....
      گذشت وبه مقصد رسیدیم .موقع پیاده شدن راننده تاکسی سرش را بیرون آورد وگفت آقاازشماممنونم.پرسیدم ازچه بابت
گفت مدتی  بود می خواستم بیایم مرکز شما ومسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم وقتی سوار ماشینم شدیدخواستم شمارا که مسلما ن هستید امتحان کنم با خودم شرط کردم اگر 20سنت مرا پس دادید فردا حتما خدمت شما بیایم....
حالم دگرگون شد وحالتی شبیه غش به من دست داد من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به 20 سنت می فروختم.......


با تشکر از سید حسن علوی

آرایشگر بیچاره(یک سوزن به خودمان)

جمعه 19 خرداد 1391

در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سالها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!

روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.

حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، با چه منظره ای روبرو شد؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می زدند که پس این مردک چرا مغازه اش را باز نمی کنه!!!!!!!!!!!

این بابا وآن بابا

جمعه 12 خرداد 1391

صدای ناز می آید، صدای کودک پرواز می آید، صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد. معلم در کلاس در س حاضر شد ، یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا ، همه برپا ، چه برپایی شد آن برپا، معلم نشئتی دارد ، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد، یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا . معلم گفت فرزندم بفرما، جان من ، بنشین ، چه درسی ؟ فارسی داریم؟ کتاب فارسی بردار، آب و آب را دیگر نمی خوانیم ، بزن یک صفحه از این زندگانی را. ورق ها یک به یک رو شد. معلم گفت فرزندم ببین بابا، بخوان بابا، بدان بابا، عزیزم این یکی بابا، پسر جان آن یکی بابا، همه صفحه پر از بابا ندارد فرق این بابا و آن بابا ، بگو آب و بگو بابا ، بگو نان بگو بابا اگر بخشش کنی با میشود با ، با اگر نصفش کنی با می شود با ، با تمام بچه ها ساکت ، نفس ها ، حبس در سینه ، به قلبی همچو آئینه . یکی از بچه های کوچه بن بست ، که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت ، به قلبش یک معما داشت ، سئوال از درس بابا داشت. نگاهش سوخته از درد ، لبانش زرد ، ندارد گوئیا هم درد ، فقط نا داشت. به انگشت اشاره او سئوال از درس بابا داشت ، سئوال از درس بابای زمان دارد تو گوئی درس های بر زبان دارد صدای کودک اندیشه می آید، صدای بیستون ، فرهاد ، یا شیرین ، صدای تیشه می آید ، صدای شیرها ، از بیشه می آید . معلم گفت فرزندم سئوالت چیست ؟؟ بگفتا آن پسر : آقا اجازه ، اینکی بابا و آن بابا ، یکی هستند ؟؟ معلم گفت آری جان من ، بابا همان بابا ست . پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد . معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟ پسر با بغض گفت : این درس را دیگر نمی خوانم . معلم گفت : فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است ؟ پسربا گریه گفت این درس رنگین است دوتا بابا ، یکی بابا ، تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟ چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوش حال است ؟؟؟ تو میگوی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟ چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد ؟؟؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ؟؟؟ ولی بابای من هر دم ذغال از کار میگیرد؟؟؟ چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟؟؟ چرا بابای آرش صورتش قرمز ، ولی بابای من تار است ؟؟؟ چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد ؟؟؟ ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر، به زور و ظلم می کارد ؟؟؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟ چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟؟؟ چرا بابای من هر روز میپوسد ؟؟؟ چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ، ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریانست ؟؟؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟ چرا بابای من با زندگی قهر است ؟؟؟ معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند ، بروی گونه اش اشکی ز دل برخواست ، چو گهر روی دفتر ریخت ، معلم روی دفتر عشق را می ریخت ، و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش . بگفتا دانش آموزان بس است دیگر ، یکی بابا در این درس است و آن بابا دیگر نیست پاکن را بگیرید ای عزیزانم یکی پاک کردند و معلم گفت : جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس و خواند آن روز خدا بابا تمام بچه ها گفتند : خدا بابا شاعر : پور عباس
( تعداد کل: 394 )
<<    1       2       3       4       5       ...       132    >>