X
تبلیغات
رایتل

یک تار مو از سبیل ببر هم غنیمتیست!

یکشنبه 3 اردیبهشت 1391

زنی  دانای شهرشان شکایت کرد که رفتارش همسرش  غیر قابل تحمل است و می خواهد از او جداشود. دانای شهر وقتی دلایل زن را شنید گفت : حق با توست اما به یک شرط می توانم ترا از شر شوهرت نجات دهم واورا وادارم که ترا طلاق دهد. زن با خوشحالی گفت: هر شرطی باشد می پذیرم . دانا گفت :شرط من این ا ست که فقط یک نخ از سبیل ببر زنده بکنی وبرای من بیاوری ...زن نومیدانه گفت :چنین کاری غیر ممکن است و با ناراحتی آنجارا ترک کرد . غمزده وناامید کنار رودخانه رفت و زانوی غم بغل گرفت وشروع به گریه کردچوپانی از آنجا عبور می کرد زن را با آن حالت دید وعلت را جویا شد . زن  ماجرا را باز گو نمود .چوپان هم ابراز تاسف کرد وگفت : من فقط می دانم که دراین کوه یک ببر خطرناک وبسیار وحشی وجود دارا که بارها به گله من دستبرد زده ودر غاری زندگی می کند نشانی غار را به زن داد و از آنجا دورشد  .ز ن اندیشه ای کرد و به خانه باز گشت فردای آن روز مقداری گوشت تهیه کرد و به نزدیکی غار ببر رفت. گوشت را روی تخته سنگی گذاشت و خودش با فاصله ی نسبتا"زیادی از گوشت ایستاد بوی گوشت به مشام ببر رسید ازغار خاج شد وگوشت راخورد ونگاهی به زن انداخت وبه غار بازگشت .زن  فردا و روزهای بعد این کار را تکرار می کرد با این تفاوت که فاصله خود را با ببر نزدیک و نزدکتر می نمود به طوری که پس از مدتی ببر را رام نمود وسر ببر را دردامن می گرفت وببر استراحت می کرد روزی زن تصمیم گرفت تا نخی از سبیل ببر را بکند وبه مراد وآرزوی دیرین خود برسد ویا با حمله ببر از این زندگی فلاکت بار راحت شود دست لرزان خودرا به یکی از نخهای سبیل ببر نزدیک کرد وبا دلهره زیاد نخی را کند ببر کمی پوزه خود را لرزاند وعکس العمل دیگری نشان نداد زن خوشحال شد وبا ببر خداحافظی کرد  و با شادی هرچه تمامتر به خانه دانای شهر رفت ونخ سبیل ببر را به او داد. دانا ماجرا را پرسید و زن از ابتدا تا انتها برای او شرح داد . دانای شهر گفت: آفرین بر تو  با این کار ثابت کردی که نیازی نیست از همسرت جدا شوی . زن باحیرت پرسید چطور ؟ دانا گفت : آیا همسرت از  ببر وحشی تر است ؟ تو که توانستی با رفتارت ببر وحشی را مسخر خودکنی چطور نمی توانی یک انسان را رام کنی ورفتارش را مطابق میل خود تغییر دهی؟زن با دستی پر وقدرتی فوق العاده به خانه بازگشت وزندگی خوشی را بنیان نهاد....

نظرات (3)
واقعا پندآموز بود مرسی
سلام داستانت خیلی باحال بود با اجازت در وبم میزارم
بابا بی خیال
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد