X
تبلیغات
رایتل

ماجرای یک عشق واقعی!

شنبه 29 بهمن 1390
دوستی می گفت
خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند
تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای کلاس ، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی.
هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود.
هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:
... استاد همه حاضرند!
و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:
استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!
در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند.
امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است:

""هیچ کس زنده نیست ... همه مردند""
نظرات (10)
ممنون خیلی به دلنشین بود
آخر و عاقبت عاشقهای واقعی جداییه
سلام خیلی متاثر شدم. راستی سایت زیبایی دارید بنابراین سایتتان را لینک کردم ، خوشحال می شوم به وب من نیز سری بزنید و نظر دهید و در نهایت و در صورت تمایل لینکم کنید.
پاسخ:
سلام
ممنون
لینکتون رو قرار ندادید!
سلام منظور شما این هست که شما را از پیوند وبلاگم پاک کنم اگر اینطور می خواهید و از وبلاگ اینجانب خوشتان نیامد من اصراری ندارم .
پاسخ:
نه
منظورم این بود که لینک وبلاگتون رو قرار ندادید
آدرس وبلاگتون چی هست
سلام safireghalam.blogfa.com
سلام
خیلی ناراحت کننده بود
متشکر از وبلاگ زیباتون
موفق باشی
خیلی عالی بود..واقعا واسه چنددقیقه جاخوردم...
خیلی قشنگ بود.
خول [:S006: نه ببخشید عالی بود
سلام آقا سعید وبت خیلی قشنگه مخصوصا این داستانش به وب منم سر بزنید خوشحال می شم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد