X
تبلیغات
رایتل

اینو یادتون میاد؟

سه‌شنبه 18 بهمن 1390

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی , فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم , کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست , پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت , این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است , این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است , آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن , تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

نظرات (5)
سلام دوست عزیز
داستان های زیبایی داری
البتهمنم یه چیزایی دارم
که بد نیست یه سری به
ما هم بزنیداگه نیاید اینجوری میشم





اگه بیاید اینجوری میشم




اگر مایل به تبادل لینک باشید مرا با نام ++میهن اس ام اس++ و با آدرس www.mihansms.blogfa.com لینک کنید
بعد در وبلاگم بهم خبر بدید تا منم لینکتون کنم
من نمیدونم چه جوری باید
صفحه رو روشن کنم کمکم میکنی

به روی چشم
ای عزیز دل
سلام
منو بردی به آن حال و هوای قدیم قدیما
خدا رحمت کنه پروین اعتصامی رو
این شعر به حال و هوای الان زیاد میخوره
ضمنا ما افتخارمون لینک با شما بود مارو حذف کردی؟
هرچه از دوست رسد نیکوست.....
پاسخ:
سلام دوست گلم
فک کنم شما یک طرفه من رو لینک کرده بودی
به وبتون هم سر زدم
مدتهاست به روز نشده
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد