X
تبلیغات
رایتل

پدری با پسری گفت به قهر...

دوشنبه 3 بهمن 1390

پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر

 

 

حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر

 

 

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر

 

 

رنج بسیار کشید و پس از آن

زندگی گشت به کامش چو شکر

 

 

عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر

 

 

چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر

 

 

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر

 

 

پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افگند به سراپای پدر

 

 

گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر

 

 

پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در

 

 

«من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر

نظرات (1)
سلام دوست خوبم وبلاگ قشنگی داری خواستم بگم من بهت رای دادم تو وبلاگ برتر پس منتظره رای تو هم هستم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد