X
تبلیغات
رایتل

دوست داشتی همچین داداشی داشته باشی؟

جمعه 2 دی 1390
دو برادر با هم در یک مزرعه خانوادگی کار می کردند. یکی از برادرها متاهل بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود. آن دو در پایان هر روز ما حصل کار و زحمتشان را به طور مساوی بین هم تقسیم می کردند.
روزی برادر مجرد پیش خود اندیشید: این منصفانه نیست که ماحصل کار و زحمت مان را به طور مساوی با هم تقسیم کنیم. من مجرد هستم و تنها و بالطبع نیازم هم خیلی کم است. به همین خاطر، او هر شب کیسه ای گندم از انبار کوچک خود بر می داشت، مزرعه مابین منزل خود و برادرش را پنهانی می پیمود و کیسه گندم را به انبار برادرش حمل می کرد.
از طرف دیگر، برادر متاهل هم پیش خود اندیشید: این منصفانه نیست که ما حصل کار و زحمت مان را به طور مساوی با هم تقسیم کنیم. از هر چه که بگذریم، من متاهل هستم و صاحب زن و بچه هایی که می توانند در سال های آتی زندگی با یاری ام بشتابند. برادرم تک و تنهاست و کسی را ندارد تا در آن سال ها یار و یاورش باشد. به همین خاطر، او نیز هر شب کیسه ای گندم از انبار کوچک خود بر می داشت، مزرعه مابین منزل خود و برادرش را پنهانی می پیمود و کیسه گندم را به انبار برادرش حمل می کرد.
سال های متمادی هر دو برادر گیج و مبهوت بودند، چون گندم انبار آن دو هرگز کم نمی شد. یک شب تاریک، زمانی که هر دو برادر پنهانی در حال حمل گندم به انبار برادر دیگر بودند، بناگاه به هم برخوردند. آن دو پس از یک مکث طولانی متوجه حادثه ای که در طی سالیان گذشته بوقوع می پیوست، شدند. دو برادر، کیسه های گندم را بر زمین نهادند و همدیگر را در آغوش کشیدند.

"لادری"

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد