ناپلئون و پوست فروش

چهارشنبه 30 شهریور 1390
به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟

پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم .

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.

سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟

مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت

چهارشنبه 30 شهریور 1390
مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم!!!

دعای کوروش

چهارشنبه 30 شهریور 1390
روزی بزرگان ایرانی و مریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران‌زمین دعای نیک کند و ایشان پس از ایستادن در کنار آتش مقدس این‌گونه دعا کرد: «خداوندا، اهورا‌مزدای بزرگ، آفریننده‌ی این سرزمین بزرگ، سرزمینم و مردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار.»
پس از تمام شدن دعا، شماری در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این‌گونه دعا کردید؟
کوروش پاسخ داد: «چه باید می‌گفتم؟»
یکی گفت: «برای خشکسالی دعا می‌کردید.»
کوروش بزرگ گفت: «برای جلوگیری از خشکسالی انبارهای آذوقه و غلات می‌سازیم.»
دیگری این‌گونه گفت: «برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می‌کردید.»
پاسخ داد: «نیروهای نظامی را قوی می‌کنیم و از مرزها دفاع می‌کنیم.»
گفتند: «برای پیشگیری از سیلهای خروشان دعا می‌کردید.»
کوروش این بار نیز پاسخ داد: «نیرو بسیج می‌کنیم و سدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می‌سازیم.»
و همین‌گونه پرسیدند و به همین ترتیب پاسخ شنیدند.
تا این که یکی پرسید: «شاها آرمان شما از این گونه دعا چه بود؟!»
و کوروش تبسمی کرد و گفت: «من برای هر پرسش شما پاسخی قانع‌کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به زیان سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر شوم و کاری انجام دهم.؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند و دروغ را از سرزمینمان دور سازیم که هر کار زشتی از دروغ سرچشمه می‌گیرد.»

( تعداد کل: 33 )
   1       2       3       4       5       ...       11    >>